“وسطبازان نه توان محترم بودن را دارند، نه شهامت فرومایگی” شاید برای ایوان کلیما که امروز ۹۴ ساله شد و میگوید «بخش اعظم زندگیم را بی آزادی زیستهام» بزرگترین درس زندگی اینست که در “نه فرشته، نه قدیس” نوشت: «آنچه را که هرگز نداشتهای نمیتوانی به کسی بدهی؛ چه آزادی، چه امید»/۱
همانجا میپرسد: «راستی بر سر مردمی که زندگیشان را با ترس از ابراز عقیده سپری میکنند، چه میآید؟ شاید از فکر کردن دست کشند یا فقط به گفتگوهای توخالی تن دهند» و جواب را در “روح پراگ” میدهد: «در این کشور همه فکر میکنند که کلاه سرشان رفته و حق دارند سر دیگران کلاه بگذارند»/۲
زیرا آنچنان که بعدها در زندگینامهاش نوشت؛ دیکتاتوران کشتن همگان و کشیدن سیمخاردار به دور کشور را آسانتر از دادن آزادی به مردم میدانند. برای همین میگوید اهمیتی نمیدهد اگر او را بکشند. «زیرا در جایی که جانیان و قاتلان در پناه جنایتکاران هستند، چه کسی میتواند زندگی کند؟»/۳
سالها بعد در گفتگو با استیون دلبوس گفت که بیشتر عمرش را در نظامهای دیکتاتوری سپری کرده و تا جایی که به یاد دارد همه عمر در آرزوی آزادی بوده است. از همان کودکی در اردوگاه نازیها و در نوبت مرگ و حمل با گاری اجساد، تا بعدها زندان و سرکوب در دوره استالین و تحقیرش به “رفتگری” /۴
همین شد که در جایی از “قرن دیوانه من” که زندگینامهی اوست، مینویسد برای کسانی که عمرشان ذیل کثافت استبداد و خودکامگی دیکتاتوران تباه شده، به راحتی قابل درک است که «فقدان آزادی اَشکال و شدتهای مختلف به خود میگیرد» و اینگونه کلیما آموخت که میان آزادی و آزادگی تفاوتهاست./۵
«دو نوع آزادی وجود دارد؛ درونی و بیرونی. حتی در شرایط آزادی کسی میتواند غیر آزادانه عمل کند و کسی دیگر میتواند در یک وضعیت غیر آزاد با تمامی خطرات محتمل، آزاده عمل کند» کلیما در نوشتههای مختلف هشدار میدهد که استبداد این نکته را میداند و برای همین در پی تضعیف اخلاقیات است/۶
از همینروست که در “کودکی در ترژین” مینویسد؛ در مبارزه با تباهی استبداد، اعاده اخلاقیات تضعیف شده دشوارترین کار است. زیرا حاکمان جنایتکار، نیک دریافتهاند که برای بقا باید بنیاد حکومتشان را بر زدن پایههای اخلاق و آزادگی بنا کنند و این نمیشود جز به “تحمیل فراموشی” به جامعه./۷
و در این بین “وسطبازان” عمله سنگر استبدادند. همانها که “در انتظار تاریکی” برایشان نوشت: «نکبتزدگانی که نه توان محترم بودن را دارند و نه شهامت فرومایگی را. حقیرانی که تحت هر شرایطی وسط باقی میمانند» کوتاه مدتی در امان، تا که نوبتشان سر رسد و به تحقیر، رخت ابدی ذلت تن کنند/۸
از همینرو “در روح پراگ” هشدارمان میدهد که انحطاط سرنوشت حتمی هر جامعهای است که بنیادش بر فریبکاری باشد و عادی سازی جنایت! و مینویسد از یاد نبریم که بزرگترین خطا، تساهل و چشمپوشی در برابر مخالفان آزادی و خاموشان دوران سیاه سرکوب است. که اینها فرومایگان بیمواجب تاریخند./۹
۵۸ ساله است و نظافتچی توالتهای عمومی، در خاطرات روزانهاش در ژانویه ۱۹۸۹ مینویسد که پلیس سرکوب و ماشینهای آبپاش به جمعیت یورش بردند. میدود و داخل میخانهای میرود اما جا نیست. پیشخدمت که او را میبیند در حالی در گوشهای پناهش میدهد، میگوید: «یک چک خیس، یک چک خوب است»/۱۰
لازم نیست قهرمان باشیم. اما میتوان انسان ماند در زمانهی هیولاها تن به تباهی نداد! اگر نمیتوانیم بدویم، به جانهای شیفتهای که برای آزادی میدوند، پناه دهیم. اگر نمیتوان فریاد زد، تن به سکوت، تن به دروغ استبداد ندهیم. بر ماست که نام سربداران آزادی این خاک را تکرار کنیم./۱۱
از اینرو در “ادبیات و حافظه” مینویسد: «آثار ادبی واقعی زمانی خلق میشوند که آفرینندگانشان فریاد اعتراضی بشوند علیه فراموشی که بر سر همگی فرود میآید» برای همینست که کلیما هشدار میدهد که هرگز نمیتوان چیزی را که نداشتهایم به کسی بدهیم؛ چه شجاعت اخلاقی، چه امید به آزادی./۱۲
وقتی اعضای کمیته مرکزی حزب دستنویس “آدمهای مطرود” را خواندند به او گفتند شما هنوز خیلی جوانید چرا این قدر بدبینید؟ بعدها جوابشان را داد: «من نمیدانم آدم خوبی هستم یا نه. ولی میدانم بیش از سهمم رنج میبرم» که ما مردمان تازیانهخورده از استبداد، بیش از حقمان رنج کشیدهایم./۱۳
تن به رفتن و تبعید خودخواسته نداد. در کنار بخش بزرگی از آموزگاران، هنرمندان و نویسندگان، مُرده و زنده، از کافکا گرفته تا کوندرا، ممنوعالکار شد و ممنوعالقلم. حکم کردند تا نویسنده “تنبیه” شود و تحقیر. و اینچنین ایوان کلیما نظافتچی توالتهای عمومی شد و رفتگر خیابانهای پراگ./۱۴
در آستانهی ۶۰ سالگی، برای بیمه باید حداقل یک روز در سال، استخدام رسمی میشد. هیچکس جرأت کمک کردن به او را نداشتند. بدون حق بیمه، رفتگری شد که شبها مینوشت. «زبالههای فکری به مراتب خطرناکترند. زیرا روح انسان را مسموم میکنند و چنین فردی میتواند دست به اعمالی وحشتناک بزند»/۱۵
چند سالی بعد فلیپ راث، نویسندهی آمریکایی، اجازه سفر به پراگ را میگیرد تا گزارشی برای مخاطبان غربی بنویسد. به دیدن کلیما که میرود، باور نمیکند او نظافتچی توالتهای عمومی است. تا که کلیما، راث را به دیدار سایر نویسندگانی میبرد که به دستور حکومت سیگار فروش و کارگر شدهاند./۱۶
راث پس از بازگشت نوشت؛ کلیما و سایر نویسندگان مستقل تمام مدت تحت نظرند و اجازه ندارند کلمهای چاپ کنند. اما در نظر حکومت این هم کافی نیست. «آنها باید هر روز صلیب تحقیر خود را بر دوش کشند» ورود راث به بلوک شرق ممنوع شد اما ارتباطش را با کلیما از طریق پیامهای مخفی حفظ کرد./۱۷
در پیامی کلیما مینویسد: «از خودم میپرسم آیا انصاف است تا آخر عمرمان در چنین فلاکتی بمانیم» راث مینویسد: «آنجا هیچ خبری نیست اما همه چیز مهم است. اینجا همه جور خبری هست اما هیچ چیز مهم نیست» پس از فروپاشی شوروی، راث دوباره کلیما را میبیند: «چنان فرتوت بود که نشناختمش»/۱۸
کلیما او را به دیدن صف طولانی مردم برای خرید کتاب “عشق و زباله” میبرد که همان روز از زیر چاپ در آمده بود. راث مینویسد تنها جایی که شما صف میبینید روبروی بستنی فروشیها و کتابفروشیهاست. «که این خاصیت حکومتهای استبدادی ست؛ نفی واقعیت تا لحظه نفی شدن خودشان توسط واقعیت!» /۱۹
همه فکر میکردند که با ریاست جمهوری واتسلاو هاول، دوست کلیما، او نیز رهسپار وادی سیاست شود؛ عضو حزب “نوپدید” و کابینه دولت. اما برخلاف انتظارات کلیما از عرصهی عمومی کناره گرفت. علت را در “قرن دیوانه من” مینویسد: «هر کس نمیخواهد زندگیش هدر شود باید برای نجات جهان تلاش کند»/۲۰
میگوید اما جهان بیش از پیامبران و اجبار کنندگان به رستگاری جمعی؛ «به صداقت، شرافت و تواضع نیاز دارد» همین شد که به نوشتن پناه برد! زیرا چنان که در “کودکی در ترژین” نوشته بود؛ هیچ ایده و فکری، چنان ارزشی ندارد که بخواهیم بابتش زندگیها را تباه و انسانها را تحقیر کنیم./۲۱
هنوز استبداد سقوط کامل نکرده بود که یوگنی یوتوشنکو، شاعر روس مورد توجه کرملین به دیدن کلیما و جمعی از نویسندگان “تنبیه” شده میآید و به آنها میگوید در همان بهار ۱۹۶۸ پراگ، دو روز بعد از سرکوبها شعر “تانکهای روسی در پراگ” را در اعتراض به سیاستهای مسکو سرود و توبیخ شد./۲۲
شعری که در آن طعنهای به روزنامهی رسمی مسکو، “پراودا” به معنی “حقیقت” زده بود: بنگر تانکها را که از میان پراگ میگذرند از میان حقیقت نه از سطور “پراودا” تانکها که از میان آرزوها میگذرند… وقتی مُردم اجازه دهید بر سنگم بنویسند «نویسندهای روس له شده زیر تانکها در پراگ»/۲۳
اگر قهرمان نیستیم و اگر نمیتوانیم فریاد زنیم، تن به سکوت، به دروغ جمعی، تن به فراموشی تحمیلی استبداد ندهیم. در “روح پراگ” نوشت: «توتالیتاریسم با سپردن حاکمیتی نامحدود به شخصی که از لحاظ روحی عنانگسیخته است، مصیبتی میشود هم برای آنان که تحت حکومتش هستند، هم برای کل بشریت»/۲۴
همین است که میگوید: «ادبیات چیزی نیست جز دمیدن بارقه امید در دل ظلمانی روزگار ما. که آدمی تا وقتی زنده است که آرزو داشته باشد» و آنکس که آرزوی آزادی نداشته باشد و امید به رهایی، فرزندانش را برده خواهد ساخت! تولدتان مبارک جناب ایوان کلیما. ۲۵/۲۵
@Adorno_Persian “وسطبازان نه توان محترم بودن را دارند، نه شهامت فرومایگی”.. ..اما به من بگو، آیا کسی میتواند این همه درد را بدون فریاد زدن تحمل کند؟ بدون فروپاشی؟ آیا کسی میتواند این همه تنهایی، این همه ترس را در قلب خود حمل کند و همچنان ایستاده بماند؟ گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است ؟ آیا عجیب
@JapanSol1 چه فراز خوبی را انتخاب کردید؛ ناب و تلخ!
@Adorno_Persian «خانه چیزی است که ما درون خود حمل میکنیم. آنهایی که خانهای درون خود ندارند نمیتوانند خانهای برای خود بسازند، نه از مقاومت و نه از سنگ.» کلیما.
@Adorno_Persian زمانی طول کشید تا درست متوجه شوم که غالباً این نیروهای خیر و شر نیستند که با یکدیگر نبرد میکنند، بلکه صرفاً نیروهای شر متفاوتند که با همدیگر برای سلطه بر جهان رقابت میکنند. روح پراگ/ایوان کلیما بینظیر و درخشان متشکرم. پن: تماشای این مصاحبه با کلیما هم خالی از لطف نیست.
@goopiter2006 بسیار متشکرم هم از این کلیپ زیبا و هم از آن گفتهی پر مغز در “روح پراگ” که پیشتر هم لطف کرده و از او نقل کرده بودید. از آن دست جملاتی است که هر روز هم نقل شود، کم است.
@Adorno_Persian آثار کلیما برای ما و اکنون ما بسیار حیاتیان. "روح پراگ" که سالها قبل خشایار دیهیمی ترجمهاش کرده؛ بسیار واجبه بخوانیماش. دریغاش نکنیم از خودمان. کلیما ثابت میکنه به ما که هزاران کار نکرده و راه نرفته داریم. پیشتر آمادگی برای رنج کشیدن و شجاعت متواضع بودن لازمه. سپاس از شما
@Omid_Bagheri_74 چقدر این نوشته و کامنت خوب و بجا بود. ممنونم! واقعا هم همین است؛ خودمان را از چنین آثار راهگشا و افقبخشی محروم نکنیم. این شاید بزرگترین دستاورد ادبیات باشد که به قول دی.اچ. لارنس از هر کشفی که بشر کرده، مهمتر است.
@Adorno_Persian سلام وعرض ادب و یه دنیا احترام به دوست خوبم آدورنوی عزیز(امیدوارم که منو قابل به دوستی بدونین) از خدای خوبی ها می خوام که به عمرشما برکت بده چقدر شما خوبید. که ما مردمان تازیانه حورده از استبداد ،بیش از حقمان رنج کشیده ایم. بی نظیرید شما ممنون که اینهمه وقت و انرژی میزارین
@mojix86 محبت بسیار شماست به این صفحه! که اگر نکتهای در این نوشتهها باشد، اعتبارش متعلق به هنرمندان و متفکرانی است که از آنها روایت میکنم و ارزش آن به همراهی و عنایت دوستانی چون شما که لطف دارند و همراهی میکنند. سپاسگزارم از انگیزهای که میدهید و مرحمتی که دارید، دوست بزرگوار!




















